لبخندی که از عمقِ جان شکوفه زد
روایتی از تلاقیِ مهربانی و اصالت پیرمرد
گاه یک قابِ ساده، فراتر از تصویر، راویِ یک دنیا امید است. پیرمردی که میانِ هیاهوی زمان، با عصایی در دست و لبخندی بر لب، به ما یادآور شد که مهربانی، زبانی است که حتی در سکوت و نشنیدنها نیز معجزه میکند.
در شلوغیهای روزمره، گاهی چشممان به چهرههایی گره میخورد که انگار از دلِ کتابهای قدیمی بیرون آمدهاند. پیرمردی که تصویرش پیش روی شماست، یکی از همانهاست؛ با کلاهی به رنگِ سبزِ سیادت و دستانی که هر خطِ آن، داستانی از رنج و عشق را در خود پنهان کرده است.
وقتی لنز دوربین را به سمتش گرفتم، ابتدا گویی در دنیای دیگری بود؛ نشنید و متوجه نشد که میخواهم شکوهِ چهرهاش را ثبت کنم. اما درست در لحظهای که تصویر بر صفحه نقش بست و او متوجه حضورِ عکاس شد، اتفاقی افتاد که هیچ دوربینی قادر به ثبتِ تمامِ آن نبود. آن نگاهی که تا لحظهای پیش در ابهام بود، ناگهان با لبخندی گشاده و کلامی سرشار از سپاس، جانی دوباره گرفت
تشکر او نه برای یک عکس، که گویی برای دیدهشدن بود. در دنیایی که همه با عجله از کنار هم میگذریم، او با همان لبخندِ بیریا به من آموخت که امید و زندگی، نه در دویدنهای بیامان، بلکه در همین ایستگاههای کوتاه مهربانی نهفته است. او با تکیه بر عصای خویش، استوارتر از هر عمارتی، ایستاده بود تا بگوید زندگی هنوز هم با یک لبخند، زیباست.
یادداشت امروز ما، ادای احترامی است به تمامی پدرانی که شاید گوششان سنگین شده باشد، اما قلبشان برای هر ذره از مهربانی، تندتر میتپد. بیاییم پیش از آنکه این لبخندها در غبار زمان گم شوند، آنها را ببینیم و در آغوش بگیریم
لینک کوتاه خبر
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!